سفارش تبلیغ
صبا

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

میدانی مردانگی از نگاه یک زن چیست؟

مردانگی همه اش خلاصه می شود در یک کلام

امنیت

امنیت می دانی چیست؟

محکم دستش را گرفتن

با دیوانگی هایش زندگی کردن

احساسِ زنانه اش را فهمیدن

قدر اشک هاش را دونستن

امنیت یعنی

دستت را که می گیرد

صورتت را که می بوسد

بداند ناب تر از دست هایِ تو دستی نیست

بداند ماندی تر از نگاهِ تو

چشمی نیست

بداند برایِ بوسه هایش مرز نمی گذاری

برایِ خنده هایش می خندی

برایِ گریه هایش شانه می شوی

بداند برایِ راست گفتن مستی نمی خواهی

بداند برایِ لحظه هایِ تنهاییت سیگار نمی خواهی

بداند که می دانی برایش بالاترین رستوران

شاید در پایین ترین نقطه ی شهر باشد

اصلا هرکجایِ شهر

اگر تو باشی همه جا لوکس ترین جایِ ممکن می شود

اینکه وقتی سر بر سینه ات گذاشته است فراموش نکنی"مردها گریه نمی کن

اینکه بدانی عاشقانه به تو به مرد ترین مرد دنیا بعد از پدرش فکر می کند

بدانی که برایش تکراری نیستی تکرار شدنی ای

بدانی که بودنت یعنی بودنش

و بدانی که عاشقانه می پرستدت..


[ یکشنبه 92/4/30 ] [ 4:14 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

نوشته شده در :  13 تیر 92

قبل از شروع متن امشب یه عرض کوچیک دارم

از آشناهای عزیز میخوام اگه این مطلبو احیاناً خوندن به هیچ وجه تو خونواده مطرح نکنن ...

چون من اصلا دلم نمیخواد که مامان و بابا از این قضیه بویی ببرن

جون هر کی دوست دارین فقط به این دو نفر نگین چون نمیدونن و نمیخوام نگران بشن

 

امروز یه روز عجیب بود

عجیب تر از همه روزهای زندگیم

عجیب تر از روزی که من داشتم از کوه میفتادم و چند لحظه بین زمین و هوا دست و پا میزم ...

وحشتناکتر از روزی که سقف خونمون بخاطر برف شدید داشت رو سرمون خراب میشد و

ما جز زیرش نشستن و به سقف زل زدن کاری نمیتونستیم بکنیم ...

بدتر از اون روزی که یه دیوونه ای خودشو از ماشینمون پرت کرد و ...

و خطرناک تر از همه لحظه های عمرم


امروز برای چند ثانیه هزار تا چیز از جلو چشمم گذشت

فکر کردم برای همیشه زندگی تموم شده و دیگه هیچوقت قرار نیست تکرار بشه

و در حالی که با چشمام می دیدم که اطرافیانم از فرط وحشت مات و مبهوت واستادن و کاری برام از دستشون ساخته نیست،

سعی میکردم به خودم امید بدم که الان این وضعیت تموم میشه و خلاص می شم

خیلی سخت بود ... خیلی

شاید به نظر خیلی ها که بهشون گفتم خنده دار میاد ولی

واقعا امروز حس کردم که چقدر ما آدما ضعیفیم

چیزیکه خودمون با دستا و عقل خودمون خلق کردیم، می تونه ما رو از بین ببره و صدها مرتبه از خودمون قوی تره

امروز  ... منو برق گرفت ... برق 380 ولت ... سه فاز

توی کلاس برق !

مطمئنم اگه استاد تو کلاس نبود، الان نمیتونستم اینطوری راحت بشینم پای کامپیوتر و تایپ کنم

شاید اگه اون اونجا نبود، منم دیگه نبودم !!!

وقتی برق و قطع کرد و افتادم وسط کلاس، مطمئن نبودم که زنده ام ... واقعا نبودم  ...

وقتی هم بلند شدم تا چند لحظه ی اول اصلا باورم نمیشد که چه اتفاقی افتاده

تا حالا تو عمرم کسیو ندیده بودم که برق بگیرتش

فکر میکردم بعد از همه برق گرفتگی ها مرگه جالب بود

خب این از بی اطلاعی من بود ولی ... هر چی که بود ... خیلییییی خیلی بد بود

بدتر از اینکه بخوام بیان کنم

و یه بار دیگه تو زندگیم فهمیدم ... یکی همیشه اون بالا هست ... (کسی که مثل هیچکس نیست) !

امیدوارم این اتفاق برای هیچکس نیفته ... هیچکس ...


در پناه خدا ... تبسم

 

 

مرگ را دیده ام من

در دیداری غمناک

من مرگ را به دست سوده ام

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

اگر مرگ

همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند

وشمعی که به رهگذر باد

میان نبودن و بودن

درنگی نمی کند

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز تنم

به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار باز ماند

ونگاه چشم

به خالی های جاودانه بر دوخته

دردا که مرگ

نه مردن شمع

و نه باز ماندن ساعت

تجربه یی است غم انگیز

غم انگیز

به سالها و به سالها و به سالها

آری،مرگ

انتظاری خوف انگیزست

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد


[ پنج شنبه 92/4/27 ] [ 1:32 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/sarasaiee/b299aeffdfd1a6c6a351b027e3032e8c.jpg


[ شنبه 92/4/22 ] [ 11:24 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

باور بزرگ شدن از خود بزرگ شدن خیلی سخت تره

اینکه این روزها اینطوری تند تند میگذره و هر چقدر سعی می کنیم نمیتونیم نگهش داریم ، غم انگیزه 

امروز

بعد از 5 سال دوستای دوران دبیرستانمو دیدم

خدا پدر مادر این آفریننده ی فیسبوک و بیامرزه که اگه نبود از این دور هم جمع شدنها هم خبری نبود

قرار بود 50 نفر باشیم ولی فقط 20 معرفتشو داشتن و اومدن

 

امروز تند و تند خاطره های دبیرستان از زبون بچه ها زنده می شد

خاطره ی شیطنتامون ، سوتی هامون ، دوستیهامون، دبیرامون

آخرشم دو تا دبیر عزیزمون آقای ب... و آقای ز هم اومدن و کلی خوشحالمون کردن

 

خیلی دوست داشتم الان جای 5 سال پیشم واستاده بودم

با همون انگیزه ها و شور و شوقها

با اون همه هیجانات و شیطنت ها

 

خیلی بده که اینطوری فقط روزها میگذرن و تنها کاری که میکنم حسرت گذشته رو خوردنه

دانشگاه تموم شد ... 4 سال ... مثل برق و باد گذشت و انگار هیچی نفهیمیدم !

 

امشب شب خوبی بود ... جاتون خالی ...


[ چهارشنبه 92/4/5 ] [ 1:15 صبح ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید
کد پخش آهنگ