سفارش تبلیغ
صبا

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونه م

با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی

تو شدی تعبیر رویای شبونه م

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی همرنگ گیسوته

آغوشت و وا کن بانوی مهتابی

دلواپسیهامو با خنده ای کم کن

که تویی پایان تردید و بیتابی

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود


[ سه شنبه 84/6/22 ] [ 4:27 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
.

« افلاطون» در افسانه ای عشق را « جستجوی انسان برای یافتن نیمه جدا شده خود» بیان کرد و می گوید: انسان، اصولا ً دو جنسی ، بعنی هر فرد در عین حال هم نر و هم ماده بوده است. پس خدایان به کیفر گناهی ناشناخته، انسان را به دو نیم بخش کردند و از آن زمان تا کنون، دو نیمه این موجود در جستجوی یکدیگرند، و بدرجات مختلف در این جستجو موفق بوده اند. اما هرگز در تکاپو برای پیوستن و رسیدن به نیمه جدا شده شان، کاملا ً کامیاب نگردیده اند. ما این جستجوی انسان برای رسیده به اصل دو جنسی گم شده را، عشق می نامیم.

 

عشق پیوسته است،مائیم که گسسته ایم

عشـق تضـمین کـننده است ، آدمــیان خائناننـد

عشـق اعتماد پـذیر است، آدمــیان اعتـماد ناپذیرنـد

 

روانشناسی عشق، عبدالله فکری ازگمی، چاپ اول 1380، چاپ و نشر هدایت، تعاریف عشق، ص 21 و 29.


[ پنج شنبه 84/6/3 ] [ 4:16 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

دیروز تاریخ است    فردا معماست    امروز زندگی است

«روانشناسی عشق»

ما کمتر از آنچه می دانیم روی مسائل می اندیشیم؛ کمتر از آنچه به دیگران عشق می ورزیم نسبت به عشق خود شناخت داریم؛ کمتر از آنچه احساس می کنیم عشق می ورزیم و به همین نسبت خود را خیلی کمتر از آنچه هستیم می پنداریم.

« آردی لنگ»

تأسف زندگی های امروزی در این واقعیت است که اکثر ما زندگی را وداع می گوییم بدون آنکه بطور واقعا آن را لمس کرده باشیم.

«روانشناس آلمانی: اریک فروم»

 

 

 


[ یکشنبه 84/5/30 ] [ 11:11 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

 

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

 

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد ــ

 

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

ای پری وار در قالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی راستی نمی سوزد

 

حضورت بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند

 

 

دریایی که مرا در خود غرق می کند

 

تا از همه ی گناهان و دروغ

 

شسته شوم

 

 

« احمد شاملو »


[ چهارشنبه 84/5/26 ] [ 2:30 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام دوستان.

امیدوارم همگی خوب باشید.

من یه چند روزی حالم خوب نبود. چند شب پیش یعنی یکشنبه شب یه حشره رفت تو چشمم که بعدش چشمم عفونت کرد و هنوزم خوب نشده.

بنده هم مجبورم با عینک دودی برم اینو و اونور. حتی روزای بارونی.

امیدوارم واسه شما هیچوقت مشکل چشم بوجود نیاد.

 

امروز رفتم با خواهرهام کنسرت سمین غانم.

جاتون خالی خیلی کیف داد.

دخترا هم که ماشاالله. مانتو و روسری رو در آورده بودند و بعضی ها حتی با تاپ نشسته بودن.

سر ِ آهنگ گل گندم هم که همه از جمله خودم با شمین غانم همکاری کردیم و کلی حس گرفتیم و خوندیم. خیلی خوش گذشت. البته بار دوم بود که میرفتم.

 

فردا دوست عزیزم که خیلی خیلی خیلی دوستش دارم کنکور داره(فنی) . واسش دعا کنید.

امیداورم موفق باشید.

از چند روز دیگه وبلاگ دوباره آپدیت میشه.

بای تا بعد


[ پنج شنبه 84/5/20 ] [ 11:10 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

سلام دوستان.

امیدوارم خوب باشید.

یکی از خواننده های وبلاگ از من خواستن که اسم نویسنده رو عوض کنم و اسم خودم رو بذارم.

ولی من چون از اسم سارا ساعی خیلی خوشم میاد تصمیم گرفتم اسم نویسنده رو عوض نکنم.

مشخصات خودم رو هم تو قسمت شناسنامه  گذاشتم.

تاریخ تولد و شهر و ...

( اینم واسه اونایی که تاریخ تولد من رو پرسیده بودند)

 

امیداورم همیشه موفق باشید.

 

مهسا


[ جمعه 84/5/7 ] [ 12:41 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

بنام خدا

سلام.

1. 

حال ِ یکی از اقوام بد شده و من ناراحتم واسش. L  واسش دعا کنید تا حالش زودتر خوب بشه.

2.

بازم چند نفر سوال کردن منم تصمیم گرفتم چند تا از آی دی هام رو بذارم اینجا.

 

1-                  sara_saiee100

2-                  asalbanoo2005

3-                  asalbanoo3200

4-                  mah1389

5-                  horsewoman2008

6-                  chakoshfarangi84

 

البته فکر می کنم این آخریه دیگه بسته شده باشه. بعدش من حدودای 15 – 16 ها آی دی دارم. ولی فکر می کنم همین 5 تا واسه اونایی که سوال کردن کافی باشه.

یه چیز دیگه

اصلا آی دی من رو میخواین چیکار؟   غیرتی شدما .

 

بازم یه چی دیگه:

اگه کسی خواست ایمیلی به من بزنه فقط به آدرس horsewoman2008@yahoo.com  میل بزنه. اگه میلی به بقیه ی آی دی هام برسه من چک نمی کنم.

به امید موفقیت همه تون. 

 

سارا ساعی


[ پنج شنبه 84/5/6 ] [ 12:30 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

[ دوشنبه 84/5/3 ] [ 2:38 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

چهره ی غمگین من

 

قسمت ششم

     « جرم دفعه ی پیش؟»

     « قیافه ی بـشـّاش.»

     هر دو به هم نگاه کردند.

     بازجوی مقدماتی گفت: « توضیح!»

     توضیح دادم: « دفعه ی پیش قیافه ی بشاش من در روزی که دستور داده شده بود سوگواری عمومی باشد – یعنی در روز مرگ رئیس دولت – توجه پلیس را به خود جلب کرد.»

     « مدت محکومیت؟»

     « پنج سال.»

     « انضباط؟»

     « بد.»

     « دلیل؟»

     « میل به کار.»

     « تمام شد.»

بعد بازجوی مقدماتی از جایش بلند شد. به سمت من آمد و با یک ضربه سه دندان میانی  ِ جلو ام را شکست. این نشانه ی آن بود که من به عنوان مجرم با سابقه شناخته شده بودم. و این مجزات شدیدی بود که انتظارش را نداشتم. سپس بازجوی مقدماتی اتاق را ترک کرد. پس از او جوان فربهی که اونیفورم قهوه ای رنگی به تن داشت، وارد اتاق شد. او بازپرس بود.

     آن ها همه مرا یکی پس از دیگری کتک زدند: بازپرس، بازپرس ارشد، سر بازپرس، قاضی مرحله ی نخست، قاضی مرحله ی نهائی. ضمن همه ی این کتک خوردن ها پاسبان هم تنبیهات بدنی را – به همان صورت که قانون مقرر کرده بود – در مورد من اجرا کرد. بعد مرا به جرم داشتن چهره ی غمگین به ده سال زندان محکوم کردند، همچنانکه پنج سال پیش از آن مرا به دلیل داشتن چهره ی بشاش به پنج سال زندان محکوم کرده بودند.

     اما من باید سعی کنم که این بار دیگر چهره ی نداشته باشم. البته این به شرطی است که بتوانم ده سال آینده را در لوای شعار خوشبختی و صابون تاب بیاورم و زنده بمانم. . .

 

پایان

 

 

 

 


[ یکشنبه 84/5/2 ] [ 10:58 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]

چهره ی غمگین من

 

 

قسمت پنجم

     ما اکنون از راهرو ِ دراز و بی روحی می گذشتیم که پنجره های زیاد و بزرگی داشت. انگاه خود به خود جلو ما دری باز شد، چون در این فاصله پاسداران ورود ما را اطلاع داده بودند. در آن روزها – از آنجائی که مردم همه خوشبخت، مطیع و منظـّم بودند و هر کسی مو کشید که با همان مقدار صابون مقرر شده نظافت کند – ورود یک فرد متخلف ( دستگیر شده) حادثه ی بزرگی به شمار می آمد.

     وارد اتاق ِ تقریبا ً خالی ئی شدیم که فقط یک میز تحریر، یک تلفن و دو صندلی داشت. من باید در وسط اتاق می ایستادم. پاسبان کلاهش را برداشت و نشست.

     ابتدا سکوتی حکمفرما شد و حادثه ای اتفاق نیفتاد. آن ها همیشه همین گونه عمل می کنند؛ و این بدترین نوع مجازات است. حس می کردم پوست چهره ام لحظه به لحظه جمع تر می شود. خسته و گرسنه بودم. حالا دیگر واپسین اثر شیرینی ِ غم ساعتی پیش نیز از بین رفته بود، زیرا اکنون دریافته بودم که باز قیافه را باخته ام.

     پس از لحظاتی چند، مردی بلند قامت و رنگ پریده وارد اتاق شد که اونیفورم قهوه ای رنگ بازجوهای مقدماتی را به تن داشت. او بدون این که حرفی بزند سر جایش نشست و به من چشم دوخت.

     « شغل؟ »

     « شهروندی عادی.»

     « تاریخ تولد؟ »

     « اول ژانویه هزار و نهصد و ... یک.»

     « آخرین شغل؟»

     « زندانی.»

     هر دو به هم نگاه کردند.

     « تاریخ آزادی و محل زندان؟»

     دیروز، ساختمان 12، سلول 13.»

     « مجاز برای اقامت در ...؟»

     « پایتخت.»

     « حکم آزادی!»

از جیبم حکم آزادی ام را بیرون آوردم و به او دادم. او ورقه ی مزبور را به کارت سبز رنگی که اظهارات مرا روی آن می نوشت منگنه کرد و ادامه داد:

 

ادامه دارد ...


[ یکشنبه 84/5/2 ] [ 10:54 عصر ] [ نویسنده : مهسا کهنسال ]
   1   2   3      >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید
کد پخش آهنگ